از اول هم حوالی ات زمستان بود !
و من دانسته و آگاه ...
تَنِ خشکِ وجودت را ...
نشان بر آشیان کردم !
به دستِ عاری از مهرت
شدم آن پیله ی خاموش !
شدم اندیشه ای مبهم ...
که جایش کُنجِ زندان بود !
تو در فصلِ زمستانت ...
به گرمی می خروشیدی ...
برای پیله های دیگری که ساکنِ هر شاخه ات بودند !
و این از چارسوقِ کوچکِ آن خانه ی تاریک ...
به قدری پُر ز پیدا بود ...
که من هر لحظه ی آن را ، به مرگم زندگی کردم !
تو از گرمیِ چشمانِ کسی رُستی ...
که من از حس شومِ دیدنش در پیله ام ماندم !
میانِ پیله ام مُردم!
از اینکه پاششِ نور حقیقت های پنهانت ...
مرا در خود نسوزاند ،
به کوریِ دو چشمانم رضا دادم!
.
"شدم پروانه ای در بند ...
که دنیایش تباهی بود !
تن رویایِ در خوابش ...
لعابی از سیاهی بود"
#محمد_عظیمی_میم
ما را در سایت خزان زده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 9